بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کند. شب از من خالی ست هلیا. عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشست، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر، پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید، و سگ ها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری است حقیر
هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد؛ زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.
شب های اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست.
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار، برای بوییدن کودکانۀ گل ها
هلیا، برای خندیدن، زمانی است بی حصار و گریزا
آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟
هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. "شما" را به" تو"، "تو" را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسندۀ نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من
باید ایشان را در آن لحظۀ دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان تودۀ موّاج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان"هرگز از یاد نخواهم برد" بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید؛ دستی که فریاد می کشد: من! من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند: من
امّا من از دیگران بیزارم هلیا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چیزی به جای نمی گذارد. مهر، متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربۀ یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد
من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی است.
گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند.
بیا بگذریم
هلیا! درد تن، درد روح را سبک تر می کند. و روزهای جمعه، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛ اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب، گم کرده ام. جمعه رنگی ست مانند همۀ رنگ ها؛ مخلوط رنگ هاست
تو از صدای غربت، تو از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟
هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هردم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است.بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد
نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همۀ شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد
نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد
و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم
خواب.
!تنها خواب هلیا
دستمال های مرطوب تسکین دهندۀ دردهای بزگ نیستند
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا بسوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند
شاید،شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بود ایم... نمیدانم
|
+|
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 14:18  توسط محبوبه
|