من و زندگی......
 
 
....و سرانجام هیچ کاغذی سپید نمی ماند همه مثل تو و من عاشقند.
 

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند

و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود

طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .

.

.

.

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها

و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند

و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند  . . .

.

.

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد

تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند

و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . .

.

.

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد

و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را

به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء

نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .

.

.

رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را / میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی / خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را

.

.

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی / چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی

خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی / همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی

.

.

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید

جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ساعت 14:38  توسط محبوبه  | 
....یه حسی دارم نمیدونم چه حسی یه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حس بزرگی؟نه!!!!!!!!!!!!!!!

حس پیری؟نه!!!!!!!!!!!!!!!!!

حس میکنم که خیلیییییی خوشبختم..........چون یه

 انگیزه بزرگ توی زندگیم دارم که با لبخنداش با نگاهش

 با شیرین زبونیش و با همه کارها و حرکاتی که روز به

 روز اپ تو دیت میشن بهم میگه:

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اند ایشان بدین زیبا رسند

انقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت!!!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:44  توسط محبوبه  | 
زندگی قصه مرد یخ فروشیست

 که از او پرسیدن فروختی؟

 گفت: نخریدند تمام شد...

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:9  توسط محبوبه  | 
  بالا