|
من و زندگی......
|
||
|
....و سرانجام هیچ کاغذی سپید نمی ماند همه مثل تو و من عاشقند. |
همیشه توی خونه سر به سر خواهر برادرام میذاشتم.وقتی از مدرسه برمیگشتم از همون دم در با صدای بلند به همه سلام میکردم و میدویدم توی آشپزخونه و خودمو واسه مامان حسابی لوس میکردم و از سر و کولش بالا میرفتم.وقتی بابا از سر کار برمیگشت با یه لیوان اب خنک میرفتم استقبالش چون میدونستم توی گرما و سرما از راه نرسیده تشنه اش میشه..............سر غذا با آب و تاب اتفاقایی رو که طول روز واسم افتاده بود واسه همه تعریف میکردم و گاهی وقتا برای اینکه لبخند رو به لباشون بیارم یه خرده همه آب قاطی اش میکردم....................................
کاش قدر اون روزا رو بیشتر میدونستم.آدما وقتی چیزی رو از دست میدن به اهمیتش بیشتر پی میبرن.کاش تونسته باشم حق فرزندی رو در قبال پدر و مادرم و حق خواهر برادری رو در قبال خواهر برادرام به درستی ادا کرده باشم.همیشه نهایت سعی ام رو میکنم ولی نمیدونم تا چه حد موفق بودم.
امروز خودم صاحب فرزند و همسر هستم و همه تلاشم اینه که مادر و همسر خوبی واسشون باشم.مسوولیتم خیلی سنگینه.خدابا کمکم کن.
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
-زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
وانچه می بینم نمی خواهم.
|
|