|
من و زندگی......
|
||
|
....و سرانجام هیچ کاغذی سپید نمی ماند همه مثل تو و من عاشقند. |
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می فرضم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب!
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
پیش اگر افتاد دستم بسته بود
چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
|
|